تبليغاتX
یکی فقط مال خودم

یکی فقط مال خودم

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود

خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...

 


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:2 PM موضوع | لینک ثابت


بدون شرح


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:13 PM موضوع | لینک ثابت


خیلی...................


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:53 AM موضوع | لینک ثابت


دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

در پیش بی دردان چرا
فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل
با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم
از فتنه ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:37 AM موضوع | لینک ثابت


انواع دل


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:32 AM موضوع | لینک ثابت


آرام آرام روزهایم می گذرند و لحظات و ثانیه هایم را یکی یکی می بازم و می بینم که شیرین ترین اوقات یک عمر را به اندیشیدن لحظه ای حماقت حراج می کنم، حماقت دوست داشتن و حماقت ابراز کردن و ابراز دوست داشتن گناه نابخشودنی است که تا مرتکب بدان نشده باشیم نخواهیم درک کرد ازین رو که قیمت ابراز را از قیمت خود باید پرداخت و هرچه خرج کنیم از قیمت خودمان کسر کرده ایم و این واقعیتی است که یا نباید تجربه اش کرد و یا اگر راه  به خطا رفتیم حتی ناخواسته می بایست تاوانش را نیز بپردازیم ، و چه وحشتناک است فکر کردن و اندیشیدن و پی بردن به مفهومی که بدان ایمان داشته بودیم و حال می سنجیم که نه ! این گونه نبوده و همه صفات نیک وقتی خوب است که اتفاقا ً خالص نباشند و در هر کدام از آنها به قدر کفایت و به اندازه ی شرایط ناخالصی داشته باشند و تردید نکنید که اینها هستند . همان گونه که شکر بی انتظار وجود نداشته و اگر بنده بداند که خدایش نخواهد داد به همان داده نیز شکر نخواهد کرد ، دیروز را در پی کودکی باختیم و امروز را در پی چاره سازی اوقات از دسترفته و فردا را هم که کسی ندیده که شاید هم نباشد ، و چه قدر جالب است که همه نگرانند و من بی خبر که همه دوستم دارند و من بی خبر که همه یارند و من بی خبر که شاید او نیز رفاقت کرده است و من بی خبرم ، ولی به جرم سکوتش نمی بخشمش و به اشد مجازات تا عبد زندانی قلبم خواهمش کرد و خود را نیز نخواهم بخشید و سوز جدایی را به چشمانم خواهم ریخت تا درس عبرتی شوم برای عبرت نیافتگان و این حکم به شرط عاقل شدن باطل شود تا بدانیم که به هر کوی از سر دل نباید رفت و یادمان باشد هرچند نا چیز ولی عقل و جسارت و خودخواهی را همواره جیره داشته باشیم که در نهایت پا قلم شده، با کاسه گدایی چه کنم چه کنم بر سر چهار راه تنهایی وجب به بخت از دست داده نزنیم
.
.
.
حرف دل :
همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او ، و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل او


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:23 AM موضوع | لینک ثابت


خانه ی تو کجاست؟

چیزی پرسیدی؟
آهان آدرس بهشت را می خواهی!!
از تعجب خنده ام می گیرد.
تو چطور آدرس خانه ات را نمیدانی؟ حتما دچار فراموشی شده ای !
راستی خانه تو کجاست؟
آنجا که در قصه های شیرین ما در، قصر پریان است و یا در داستان های پدر بر قله بلند سعادت جای دارد؟
نه، آنجا خیلی دور است، خیلی دور، دور از دسترس !
خانه تو اینجاست. در همین نزدیکی است، در کوچه پس کوچه های زندگی.
خانه تو جایی است که در آن گل بر روی چمن می رقصد، ماهی حوضش را به گنجشکها می دهد و بال هایشان را قرض می گیرد. جایی که در آن چشم ها می شنود و گوش ها می بینند. جایی که در آن آیینه ها را از غبار می روبند.
جایی که در آن هیچکس سایه ندارد. جایی که در آن شب و روز در پی هم نمی دوند. جایی که در آن سفره شاهانه ای برایت گسترده شده و تو با حرص و ولعی بسیار، آرامش را می نوشی و می بلعی. جایی که در آن با ترنم سحرانگیز سکوت می رقصی. جایی که در میان خاک حاصلخیزش درخت زیبا و تنومند زندگی ات در حال شکوفه دادن و به بار نشستن است و جایی که در آن او با تو سخن می گوید.
خانه تو همین جاست در همین نزدیکی، آدرسش را خوب به خاطر بسپار

 


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:14 AM موضوع | لینک ثابت


تنها
 
بی تو منو پنجره های بسته ، بی تو منو و زمزمه های خسته
بی تو منو و شب ناله های بارون ، تنهایی و دل به خون نشسته
دل به خون نشسته

بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم
رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم

ای که نگاه ت ، زنگ صدات ، به یاد کوچه مونده
تو گوش هر پنجره ای ، ازروشنایی خونده

ترانه هات برده منو ، تا سرزمین رویا
گفتی ازین شب سیاه ، چیزی تا صبح نمونده

بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم
رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم

یه روز میاد دوباره دستهای من و تو

برای عشق یه فصل موندنی می سازه

صدای تو می پیچه بازهم توی کوچه
می خونی از عاشقی و هوای تازه

بی تو منم خسته ی راه ، یه بی نشونه
پرنده ای شکسته پر ، بی آشیونه

بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم
رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم
 


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 10:47 AM موضوع | لینک ثابت


If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.

-- Stone Temple Pilots

اگر تو خواستي قبل از من بميري

بهم بگو که مي خواي يه دوست رو هم همراه خودت ببري يا نه .

If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

-- Winnie the Pooh

اگر مي خواي صد سال زندگي کني

من مي خوام يه روز کمتر از صد سال زندگي کنم

چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده باشم.


True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.

-- Charles Caleb Colton

دوستي واقعي مثل سلامتي هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتي که از دستش بديم نمي دونيم.


A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.


يک دوست واقعي اوني هستش که وقتي مياد

که تموم دنيا از پيشت رفتن.



Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
-- Albert Camus

جلوي من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبي باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش.



Friends are God's way of taking care of us.


دوستان، روش خدا براي محافظت از ما هستن.


Friendship is one mind
in two bodies.

-- Mencius


دوستي يعني يک روح در دو بدن .

I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay

-- Dave Matthews

من به تو تکيه مي کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه.


If all my friends were
to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.

اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود براي کمک به اونا.


Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسي چيزايي رو که شما مي گين مي شنوه.

ولي دوستان به حرفاي شما گوش مي دن.

اما بهترين دوستان

حرفايي رو که شما هرگز نمي گين مي شنون.


My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

-- Lee Iacocca

پدرم هميشه بهم مي گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعي داشته باشي ،

اونوقت هست که زندگي بزرگي داشتي.


Hold a true friend with both your hands.;

-- Nigerian Proverb


يک دوست واقعي رو دو دستي بچسب.


A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

-- Unknown

يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه

و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني

اونا رو واسه ات بخونه.

 


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 10:42 AM موضوع | لینک ثابت


کوتاه ولی عمیق

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است ...

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما...

سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد...

اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید...

 
افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند...

پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر...

كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم

كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید...

انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند...

همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد...

تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است...

دشوارترین قدم، همان قدم اول است...

عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید...

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد...

 
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید...

در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش...

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست...

برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست...

امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم...

بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید!

آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند...

 
هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود...

 
اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید...

صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست...

وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند !

كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد...

كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند !

بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی !!!

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید...

اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید...

خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید ...

خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد، ولی آن را داخل لانه اش نمیاندازد !

درباره درخت، بر اساس میوه اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش !

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند كه خیال میكند دیگران را فریب داده است !!!

كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند !!!

هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد ...

كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است !

اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت !!!

 
اینكه ما گمان میكنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم .
 


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 10:39 AM موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط زهرا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:2 PM موضوع | لینک ثابت


همه چیز برام مبهمه انگار جلوم یه دیوار که بجای اینکه بهم کمک کنن تا اون دیوار رو بردارم تازه سد راهم میشن

یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم ولی هیچ جوابی براش ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 9:18 PM موضوع | لینک ثابت


شاید بیشتر از دو ساله که قلمم برای گفتن حرفای دلم به تو روی کاغذ نچرخیده ، شاید بیشتر از دو ساله که آرزوی دوباره دیدنت عقده ی همیشگی یه خداحافظی ساده روتو دلم نگه داشته ، خداحافظی ای که مثل نسیمی بوزه و شمع امید دوباره دیدنت رو واسه همیشه خاموش کنه ، شاید بیشتر از دو ساله که فرستادمت توی دفتر خاطرات قلبم . یه وقتایی به یاد روزای قشنگی که داشتیم ورقش می زنم واز سادگی از دست دادنت به خودم لبخند می زنم ، لبخند تلخی که بهم یادآوری می کنه فاصله ی میان با هم بودن و
ولی وقتی به نوشته تو رسیدم ، چندتا مروارید کوچیک توی چشمم حلقه زد ، تو تنها کسی بودی که نوشته بودی : امیدوارم زیر سایه ی حق پیروز و موفق باشی .
می دونی چرا گریه م گرفت ؟ چون فهمیدم حتی بی کس ترین آدمام توی زندگی شون کسی رو دارن که زیر سایه ی اون رنگ خوشی هم توی رنگین کمون آسمون زندگی شون جایی داشته باشه . با اینکه همیشه بهم می گفتی بخاطر کارای بدت هیچ وقت روت نمیشه بری سراغش و باهاش حرف بزنی ، اما می دونستم اون تنها کسی هست که همیشه همه ی اسرار و دلتنگی هات رو باهاش در میون میذاشتی ........


 

نوشته شده توسط زهرا در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 1:51 PM موضوع | لینک ثابت


خودت گفتی...........

خودت گفتی :واسه نوشتن برم سراغ دلم بزارم اون حرف بزنه ...
حالا رفتم سراغش واسه اینکه  اون بگه و من بنویسم  حرفاش غریب، برام اشنا نیست ...!میگه طاقتش تموم شده ، می گه اخه تا به کی باید ساکت باشه و فقط بشکنه و تو خودش گریه کنه تا کی ؟؟؟
آخه یه دل مگه تا چقدر می تونه تحمل داشته باشه ؟تا کی می تونه بخنده اونم خنده غم ؟؟ تا کی مواظب این باشه نکنه  با حرفاش دلی رو نشکنه ... تا کی سکوت ...؟ تا کی می خواد دل خوش باشه که همه صلاحشو می خوان...؟؟؟

اون تازه فهمیده که هیچ کس به فکرش نیست،همه می خوان فقط به خواسته های خودشون برسن و حرف خودشون و بگن ،
نمی دونن چی داره سرش می یاد شایدم مهم نباشه ...!!!
گذاشتنش زیر پا و له ش می کنند . تا حالا ساکت بوده ...اما...دیگه نمی تونه اشکاشو مخفی کنه ،دیگه نمی تونه امید روزای روشن و به خودش بده آخه هر روزی که می گذره واسش تیره تر می شه  ...!!
اما بازم غمگین ، میگه یه بار ... ولی شکستم بد تر از همیشه و بازم تصمیم به سکوت گرفت


 

نوشته شده توسط زهرا در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 1:47 PM موضوع | لینک ثابت


ای کاش.....................

ای کاش بودی زمانی که بهت احتیاج داشتم

ای کاش میشنیدی تمامی فریاد هایی رو که با نگاهم بیان میکردم

ای کاش هیچوقت بینمون فاصله نمی افتاد

چطوری میتونم ببخشم کسی رو که......................................

و اکنون زمان گذشته و من ماندم و .................................


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 5:5 PM موضوع | لینک ثابت


بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ،
 درون خود می بلعد ،
 تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم
میخواهم نامم تنها اسمی باشد کــــــه
 در دفتر عاشقانه هایت به ثبــــت میـــرسد
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم
 و هرگاه تنها شدي تورا ببینم
 و تنهاییت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
 هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام...
هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را
 روی اولین درخت حک کــردی
و همانجا قسم خوردم مرد مردانـــــــــــــه
عاشقت بمانم....

 


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 5:3 PM موضوع | لینک ثابت


ديشب دلم گرفته بود ، مثل هواي باروني
دلم هواتو كرده بود ، هواي شيرين زبو نيت
دلم ميخواست گريه كنم ، بگم كه سخته تنهايي
اي همصدا اي آشنا ، بگو كه پيشم مي موني
نمي دونم چه حالي و كجايي و چه مي كني
ولي صدات تو گوشمه ، مي گي كه اينجا مي موني
رفتم كنار پنجره ، گفتم شايد ببينمت
ديدم محاله ديدنت ، چون گل بايد بچينمت
رو صندلي نشستمو يهو ديدم
يه قاصدك اومد پيشم
خبر آورد اي آشنا ، يه رازي را بهت بگم ؟
گفتم بگو : آهي كشيد، اومد نشست رو شونه هام
يواشكي چشماشو بست ، تا نبينه اشك چشام
مي گفت كه تو يه راه دور
يه راه دور و سوت كور
مسافري نشسته بود
مسافره غريب و دلشكسته بود
از تو همش شكوه ميكرد
با اشك گرم و دل سرد
مي گفت كه يادت نمياد
اون روزاي آخريه
چه قدر دلش مي خواست كه تو
نگاش كني ، صداش كني
بهش بگي دوسش داري
به شرطي تنهاش نذاري
تا اومدم بهش بگم برو بگو
دوسش دارم ، پاش مي شينم
ديدم كه اون رفته بود و
منم دارم خواب مي بينم 


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 4:54 PM موضوع | لینک ثابت


دلم گرفته..............

اگر سکوت  این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی  آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی  پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار هر ور دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک  ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد زبان کوچه نشینان است،
باورم شده بود
!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال رفاقت است،
که در نیمه راه رؤیا رهایم کنی؟
می دانم
!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان دستم بیشتر نیست
!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست دریا امیدی نیست
!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل بی درمان را که در شمار عاشقان همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید...
 

 


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 4:47 PM موضوع | لینک ثابت


امروز آسمان ِ عشقم
كبود است كبود
امروز روز عشق است
و من
گم مي كنم خود را
در همه پيچهاي بي بازگشت
تا شايد
در بي برگشت ترين
قصه هاي دنيا
بيابمت
و زمزمه عاشقانه
امروز را
در گوشت زمزمه كنم
و عاشقانه ي
نگاهت را بدزدم
و در هجوم
همه خاطراتم
روياهايم را رج زنم
و هديه ولنتاين را
بوسه دهم


 

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 7:19 PM موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 6:50 PM موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting http://www.hadikazemiweb.blogfa.com http://www.hadikazemiweb.blogfa.com


Cursors