تبليغاتX
یکی فقط مال خودم

یکی فقط مال خودم

من از ترس فردای بی توبودن همه ثانیه هارا به سکوت واداشتم، شایدکه توهمان دیروز من باقی بمانی

اینم از آخرش..........................

اینبارم اومدم ولی برای آخرین بار

برای آخرین پست

دل کندن از این وبلاگم واسم سخته ولی خوب یاد گرفتم چطوری با از دست دادن عزیزترین چیزا کنار بیام دیگه توی این وبلاگ

 دیگه دلیلی واسه نوشتن نمیبینم  شاید همین روزا 1 وبلاگ درست کردم واسه ی خوده خودم  چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بنظر خودم اینجوری خیلی بهتره چون دیگه یکی فقط مال خودم نیست طفلک مرد

درست خوندی مرد

تا حالا شده تنهایی قدم بزنی ؟

تا حالا شده خیره بشی تو صورتای آدمای اطرافت تا پیش خودت فکر نکنی که تنهاییی ؟

تا حالا شده جواب تک تک مهربونیاتو درست و حسابی بدن؟

تا حالا شده خودتو و احساستو لگد مال کنن؟

تا حالا شد که منتظر یه اتفاق باشی ولی نه تنها اون اتفاق نمیافته بلکه همش توی انتظاره کشنده بمونی؟

تا حالا شده بغض تو گلوت باشه و هر هر بخندی تا کسی متوجه خیلی از درد و غم ات نباشه؟

تا حالا شده تنهااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییی خیلیا رو پر کرده باشی ولی وقتی به 1نفرم احتیاج داشته باشی هیچ کس

پیشت نباشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهای با توام

تا حالا شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میدونم هیچوقت نمیاد که تو اینا رو بخونی  مطئنم اگه هم خدایی نکرده اشتباه کنی و 1 سری به این وبلاگ بزنی  بی تفاوت از

به صفحه ی مانیتور خیره میشی و بعدش زیر لب میگی خوب که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز واسه ی  تویا بهتر بگم واسه مرده هام حلوا درست کردم  حلوای خوشمزه ایی بود ای کاش زنده بودی تا بهت حلوا میدادم

شیرین بود همونجوری که دوست داشتی اینبار شکرتوش نکردم یکمی از شیرینی خاطرات قدیمیمون رو بهش اضافه کردم

میخواستم بیشتر شیرینش کنم ولی گفتم نکنه دلتو بزنه  فکر نمیکردم 1 روزی بیاد که بمیری خیلی سعی کردم 1جورایی خودمو

درگیر کنم 1جورایی بهونه بیارم واسه ی  خودم ولی  فاید نداشت آخه تا کی باید خودمو گول بزنم  میخوام همه چیزو فراموش

کنم میخوام برم  میخوام جداشم از دنیای آدمایی از جنس تو

دیگه حتی با صمیمی ترین اطرافیانم هم رابطه ایی نمیخوام داشته باشم

میخوام فاصله بگیرم ببینم کی دلش واسم تنگ میشه

کی یادش میاد که من هستم

مطمئن باش که هیچوقت نمیبخشمت

ازت متنفرم


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 10:38 PM موضوع | لینک ثابت


امشب بازم از اون شباس که دلم میخواد قر قر کنم و به هرچیزی گیر بدم انگار یه جوراییم تنهام ولی از

این تنهایی راضیم و

هیچ گلگی ازش ندارم امشب میخوام همینطوری بنویسم شاید حرفام بی ربط باشه ولی الان برام مهم

اینکه خالی بشم و دیگه هیچ 

چیزی روی قلبم سنگینی نکنه.

 موضوع اول:

در مورد وبلاگمه دیگه مثل قدیم محتوا نداره دیگه مثل قدیما حوصله ندارم زیاد آپش کنم شاید اون کسی

 که براش مینوشتم دیگه

نیست آای فکر نکنی من عاشقمو مثل اکثریت وبلاگ نویسا واسم عشقم مینوشتم نه بدم میاد از اینکه

 کسی عاشق خطابم کنه البته

منظورم عشقای الکی این دوره زمونه است دلم میخواد ی روزی یه عاشق واقعی باشم  راستشو بخوای

 این وبلاگو برای صمیمی

ترین دوستم آپ میکردم هفت ساله باهم هستیم تا اینکه اون ازدواج کردو رفت یعنی هست ولی بود و

نبودش هیچ فرقی نداره

بیخیال مهم نیست بیچاره من مگه نه؟ چراشو خودم میدونم ولی بقیه نمیدونن  اسم وبلاگمو سابق

دوست داشتم ولی الان دلم

میخواد عوضش کنم نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

موضوع دوم:

در مورد رفیق بامعرفتم  ازش ناراحت نیستم ولی یکمی ازش گلگی دارم اصلا ازش خبری نیست منم

امکانشو ندارم ازش خبر

بگیرم چه سخت توی بی خبری باشی خیلی بهش پیام دادم ولی جوابمو نداده امیدوارم لااقل بیاد و این

 پستو بخونه و از حالش

باخبرم کنه رفیق جونم من نمیخوام تو رو عذاب بدم همینکه از سلامتیت باخبر باشم برام کافیه راستش

 توکه خودت میدونی من

تنها اومدم و تنها هم میرم نمیدونم چرا روزگار میخواد  اینجوری باشه ولی توکل بخدا ..........................

هرشب نذر 100تا صلوات کردم که 1 خبری ازت بشه ولی میدونم بی معرفتی از منه که باهات تماس

نمیگیرم میدونی اینجوری

احساس میکنم  شاید بهتر باشه چون اگه میخواستی صدامو بشنوی لااقل جواب یه تک زنگامو میدادی

اشکالی نداره حرف زیاد

دارم واست بزنم  ولی حیف اشکام مانع نوشتن میشن

رفیق میدونی چی خیلی آزارم میده؟

خیلی نگران که نکنه اون روز رسیده که تو همه چیزو گذاشتی و رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ووووووووووووووووووای نه حتی فکرشم داغونم میکنه

تمام پیام های شب آخرو سیو کردم و منتظرم تا قلب روی گوشیم بتپه و روی صفحه اش بنویسه

CALLING  NAFAS

موضوع سوم:

اون راهه جدیدو انتخاب کردم  انتخاب که نبود ی جورایی آش کشک خاله بود ولی به نظر خودم ی شربت

تلخه که پزشک

تجویز کرد که اگه سرساعت میل کنم حتما خوب میشم  امیدوام که اینطوری باشه امشب ی جورایی کم

 اوردم و اشکم جاری شد

ولی پرنیان بود خیلی بهم امیدواری داد طفلک اعصابشم خورد کردم ولی انگار نیاز داشتم با کسی حرف

 بزنم و از این راه براش

بگم ازت ممنونم پرنیان جان بابت همه چیز ولی ای کاش اون پیشنهادو قبول میکردی

کاش بتونم ی روزی محبتاتو جبران کنم


 

نوشته شده توسط زهرا در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 5:34 PM موضوع | لینک ثابت


حالم خیلی گرفت اس میخوام یه راه جدیدو شروع کنم ولی خیلی نگرانممممممممممممممممممم


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 11:4 PM موضوع | لینک ثابت


ماه رمضان

اگه یادتون باشه یکی دوهفته قبل از شروع شدن ماه رمضان تو هرجمعی که وارد میشدیم حرف از اومدن این ماه بود یه عده میگفتن ووووووووووووووووااااااااااااای چیکار کنیم با13 ساعت روزه داری اونم توی تابستون هلاک میشیم و ی عده میگفتن ووووووووووووااااااااااااااای چقدر زود گذشت و چه زود دوباره رسیدیم به ماه مبارک و یه عده با یه لحن آروم میگفتن خداروشکر که ما رمضان پیش آخرین ماه رمضان زندیگیمون نبود و یه فرصت دیگه واسمون مونده

بالاخره این ماه اومد خودم شخصا روزای اول خیلی ضعف میکردم ولی هرچی پیش میرفتیم بدنم عادت کرد این ماهو خیلی دوست دارم چون انگار خیلی مراقبم که کاری نکنم که اشتباه باشه چه بنده ایییییییییی هستم کاش 11 ماه دیگه ی سالو مثل این ماه مراقب باشم روزای قشنگ این ماه یکی یکی میگذشتن و اینبار همه انتظار روزای قدر رو میکشیدن و توی فکر اینکه تقدیر امسالشون چطور رقم میخوره سال پیش خیلی از آدما رو دیدم که چطوری با خوب بودنشون بهترین تقدیر براشون رقم خورد و به آرزوهای قشنگشون رسیدن امسال شبای قدر واسم رنگ و بوی دیگه اییییییییی داشت عجیب بود حتی توی این شبا آسمونم رنگ دیگه ایییییییییی داشت آسمونم منتظر بود ببینه که واسه ی اشرف مخلوقات چه سرنوشتی رقم میخوره و دعای چه کسایییییی مستجاب میشه شاید شما هم توی مراسم عزاداری این چند شب خیلی شنیدید که مداح بگه خوشبحال کسی که توی این جمع دعاش به آسمون برسه و مستجاب بشه

خدایییییییییا میاد روزی که منم بشم مثل بنده هاااااااااااییییییی که دوستشون داری و خیلی زود دعاشون مستجاب میشه

با گذشتن این شبای قشنگ دیگه کم کم  همه شمارش معکوس رو شروع کردن هفت ،شش،پنج.روز..............................

تا رسید به روز آخر و همه منتظر رویت ماه

بالاخر ماه مهربون خودشو نشون داد عید فطر اعلام شد امسال طبق عادت هرسال رفتیم خونه ی بابابزرگ همه بودن میشد توی چهره ی همه پاک بودنو دید انگار همه نگاهشون مهربون بود وووووووووووای دیدنی بودن دختربچه هاااااایییییییی که امسال برای اولین بار به این مهمانی دعوت شد بودن چهره های نورانیییییییی و پاک چه معصومیتی وقتی اونا رو میدیدم یاد بچگیای خودم افتادم که چه ذوقی داشتم که همه ی روزه هامو گرفتم ولی الان که بزرگ شدم دیگه معصومیت قبل رو ندارم و دلم میسوزه بابت اونهمه پاکی

خداجون خیلی دوستت دارم بابت این مهمونی عظیم

بابت این عید قشنگ

بابت اینکه منو اشرف مخلوقات قرار دای تا بندگیتو بکنم


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 2:3 AM موضوع | لینک ثابت


تولدت مبارک رفیقم...............

واسه ی  هرکسی  روزای خاصی وجود داره که دوست داره توی تقویم زندگیش دوراین روزا رو با یه خودکار قرمز یه دایره ی بزرگ بکشه تا گاهی وقتا که کم میاره به این روزای قشنگ نگاه کنه و یاد قشنگترین لحظاتش بیفته ویا ،یاد بهترین کسش بیفته یکی از اون تاریخایی که توی تقویم زندگیم اونو با یه قرمز خوشرنگ علامت زدم .یه روزه از روزای گرم تابستون ،آخرین ماه تابستونه ،ماه قشنگ و دوست داشتنیه

توی شهوریور ماه توی بیست و دومین روزش آدمی توی گرم ترین شهر کشورمون به دنیا میاد وجودش گرم مثل ماه تولدش مثل محل تولدش 

باارزشه،خیلی چیزا ازش یاد گرفتم

ازش یاد گرفتم معنای رفاقتو راستشو بخوای اون اولین کسی بود که برام رفاقتو معنی کرد هیچوقت یادم نمیره اون شبه قشنگو که دوتایی بهم گفتیم سلام رفیق

از اون شبای قشنگ تقریبا سه سال و نیم میگذره توی این روزا چیزای قشنگی ازش یاد گرفتم یه جورایی واقعا همدمم بود توی تنهایی ،شادی ،خنده و گریه

چه شبایی بود که واقعا احتیاج داشتم به اینکه با کسی حرف بزنم و اون با دل و جون حرفامو گوش میکرد و گاهی حرفایی میزد که بتونم راحتر با یکسری از اتفاقات کنار بیام

خیلی دلم میخواد روزی بیاد که رفیقمو از نزدیک ببینمو ازش بخاطر تموم مهربونیاش تشکر کنم و بهش بگم تا آخر عمر مدیون محبتاشم

رفیقم

شرمنده ام اگه توی سخت ترین شرایطتت نتونستم بهت کمک کن یا دلداریت بدم

         نازنیم

ورودتو به بیست و سومین سال زندگیت تبریک میگم

تولدت مبارک قشنگترین حادثه ی زندگیم


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 1:51 AM موضوع | لینک ثابت


دلم می خواد بنویسم

ولی انگار نمیشه راستش نمیدونم باید ازکجا شروع کنم انگار دارم دور خودم میچرم بدون اینکه بخوام سرم گیج میره و میاستم انگار همه بهم زل زدن و منتظرن ک ببینن که چه اتفاقی قراره واسم بیفته میترسم وقتی این نگاها رو میبینم بازم گیج میشم یه نگاهی به آسمون میندازم و دنبال ستاره ام میگردم ستاره ایی که همیشه حرفامو گوش میده ولی انگار اونم مثل هرشب نمیدرخشه انگار اینبار اون میخواد حرف بزنه گوشامو تیز میکنم که بتونم بشنوم ولی هیچ چیزی جز سکوت نیست قدیما وقتی خیلی ساکت بودم همه نگران میشدن ولی اینبار همه ساکتن در حالی که من حرف میزنم ولی اونا سکوت کردن بنظرت الان منم باید نگران باشم که چرا برعکس شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برام همه چیز عجیبه گاهی این سکوت بهم آرامش میده و گاهی میترسونتم

چندشبه پیش خواب دیدم مردم و از بالای یه پشت بوم دارم به جسدم نگاه میکنم  باز همه چیز آروم بود هیچ کسی اطرافم نبود اولین باری بود که به هیچ کسی احتیاج نداشتم وقتی از خواب بیدارشدم چند دقیقه ای به خوابم فکر کردم پیش خودم گفتم یعنی اینقدر راحت همه چیز اتفاق میافته بی سر و صدا انگار دیونه شدم فقط دلم میخواد حرف بزنم شاید حرفام بی ربط باشه  گیجه گیجه ام حتی احساس میکنم خداهم داره بهم نگاه میکنه و منتظره تا ببینه من چیکار کنم انگار بهم 1فرصت داده ولی من هنوز متوجه این فرصت نشدم نکنه کارایی رو که توی زندگیم میکنم اشتباههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ماه رمضان امسال واسم ی پیغام آورده ولی انگار 1چیزی مانع شده ..........................................

                 خدایاااااااااااااااااااااااااااااا

                                   تنهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

                                                         نذاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار

پ.ن:شاید عکسی که انتخاب کردم بی ربط باشه ولی قاصدک رو خیلی دوست دارم

 


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 1:48 AM موضوع | لینک ثابت


می خوام برنده باشم تو بازی زمونه...........


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 12:10 PM موضوع | لینک ثابت


چه آسونه شكستن، رفتن و بردن
 
  زيادت تلخي عشقي
 
  پراز تزوير
 
  پر از ترديد
 
  صدايم كن كنون بي تو نفسهايم شمارش را ز ياد برده
 
  هر از گاهي به ياد تو رود
 
  گاهي فراموشش شود بايد كه باز آيد
 
  وقار ناصحه هردم كشد شعله بر اندامم
 
  خداحافظ اگر گفتم، شكستم، سوختم، ساختم
 
  فقط بر رنج بيرحمي ترا ديدم، پرستيدم
 
  من از خالي پر، از دريا تهي
 
  توانائي به پنداريست كز روح من آويزد
 
  خود كوهم، كه ويرانم
 
  به چشم خاك من بنشين
 
  و فكر كن به شبي تنها كه با تو همدمي كردم خروشيدم، تراويدم
 
  ولي هرگز نخنديدم
 
  نميداني
 
  اگر پروانه هم باشي
 
  نِيَم شمعي كه بر جانت نثار عشق ميريزد
 
  نميبازم من هرزه تمام آرزوهايم
 
  من اكنون از تو تنهايم
 
  تو آتش را كشيدي بر لب سنگين پر دردم.
 
   لبم از آرزو خشكيد
 


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 1:8 AM موضوع | لینک ثابت


چندسالی هست که رفتی

             کاش بودی .................

                          بیزارم از این همه دلتنگی........................


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 1:5 AM موضوع | لینک ثابت


تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره اي از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
                               سيب را دست تو ديد
                                                         غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
                                                 و تو رفتي و هنوز سالهاست كه در گوش من
خش خش گام تو           تكرار كنان                      مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
                                          كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 1:0 AM موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 0:59 AM موضوع | لینک ثابت


وبالاخره شد آنچه که باید میشد

خیلی منتظر این روزا بودم ولی بالاخره تموم شد

اونم جلوم بال و پر گرفت و رفت و من تنها این گوشه مثل ههمیشه مشوق پرواز خیلی جالبه انگار گذشته دوباره تکرار شد سخته تلخ ترین لحظاتت دوباره تکرار بشه

روی زمین خاکی ایستاده ام و دارم اوج گرفتنشو میبینم هرچی بیشتر اوج میگریه دورتر میشه

خوشحالم عزیزترین کسم هم داره به آرزوهای قشنگش میرسه .

فدای سرت تک تک لحظات تنهاااااااااااااااااااااایییییییییییم

تو خوش باش چون خوشم با خوشیهات.

نمیدونم نگرانم هستی یا نه؟ ولی فرقی نداره مهم اینکه خیلی بزرگ شدی و نهایت تغییر رو توی چند روز داشتی خوشحالم بابت این همه تغییر قشنگ.................

یادمه اون قدیما وقتی اون رفت یه شونه ایی بود که سرمو بذارم و گریه کنم ولی الان که تو رفتی دیگه هیچکسی نیست .

بهم قول بده همیشه یه تکیه گاه محکم برای همسرت باشی.

مرضیه ی عزیزم ورودتو به نیمه ی دوم و شرین زندگی تبریک میگم

ازدواجت مبارک


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 1:19 AM موضوع | لینک ثابت


بدون شرح............

تو  هم کسی رو داری که دم و بازمش دلیل تپش قلبت باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 10:32 PM موضوع | لینک ثابت


امشب از عمق سکوتم باتو

سخنی خواهم گفت

سخنی بس دشوار         سخنی بس مشکل

امشب از پیله تنهایی خود بیزارم

ولی افسوس که من

بال پرواز ندارم تا تو         راه پرنور ندارم تا تو

من درون دل خود تنهایم

من به عشق تو و آن چشم سیاه بیمارم

آری انگار دلم در میان دل تو زندایست

دل من را امشب تا کجا خواهی برد؟

من خودم می گویم:

دل من را با حود

ببر از شهر خیال           ببر ازشهر سراب

ببرش تا خورشید          ببرش تا مهتاب

ببرش تا جایی.که همه در آنجا

ناکجایش گویند

تا دو تایی باهم            در پس جنگل ها

در کنار شمشاد           در حریم شب بو

دست در دست خدا

کلبه ای را از عشق در کنارش سازیم


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 8:48 PM موضوع | لینک ثابت


خدایا میشه ی روزی بیاد که یخ احساسم آب بشه.................


 

نوشته شده توسط زهرا در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 10:9 PM موضوع | لینک ثابت


شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید ، آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را


 

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 11:34 PM موضوع | لینک ثابت


واي، باران؛ باران شيشه ي پنجره را باران شست. از دل

 من اما، چه کسي نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربي

رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. ميپرد مرغ نگاهم

 تا دور واي، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست.

 خواب روياي فراموشيهاست خواب را دريابم، که در آن

دولت خاموشيهاست. من شکوفايي گلهاي اميدم را در

روياها ميبينم، و ندايي که به من ميگويد: گرچه شب

تاريک است دل قوي دار سحر نزديک است


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 11:15 PM موضوع | لینک ثابت


من با وفا بودم با من جفا کردی

تنها خدا داند با دل چه ها کردی

شرمنده ام از دل از عشق بی حاصل

جنگل چشمات هواش چه سرده

هر نگاه تو حدیث درده

رفتنت دیگه شده مصمم

اما دل هنوز باور نکرده


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 8:7 PM موضوع | لینک ثابت


بهت خیلی احتیاج دارم کجاییییییییییییییی..................


 

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:11 PM موضوع | لینک ثابت


خيلي با معرفتي

خيلي با مرامي

هر جوري كه فكرميكنم ميبينم تو دوستي خيلي ازم جلوتري

هر چي من نامردي كردم

هر چي من نامهربوني كردم

هر چي من بي وفايي كردم

هر چي من كم محلي كردم

هر چي من ناز الكي كردم

هر چي من از تو دوري كردم

اما تو هيچ وقت تورفاقت كم نياوردي و هميشه و در همه حال مثل يه دوست واقعي كنارم بودي

هميشه به حرفام و درددلام گوش كردي

هميشه سنگ صبورم بودي

هيچ وقت بهم غر نزدي

هيچ وقت تركم نكردي

هيچ وقت كم محلي نكردي

هيچ وقت به دل نگرفتي

خداييش دل بزرگي داري

بهتر بگم روح بزرگي داري كه اينقدر بزرگواري و

جواب اين همه بدي رو فقط و فقط با صبر و شكيبايي با خوبي جواب دادي

راستشو بخواي

بدون تعارف بگم تو رفاقتت كم آوردم

يعني هيچ وقت نميتونم به پاي تو برسم

تو كجا و من ناچيز كجا

من پيش تو اندازه يه قطره تو اقيانوسم

اي كاش ميتونستم ازت ياد بگيرم

ياد بگيرم

مثل تو ببخشم

مثل تو صبور باشم

مثل تو دل بزرگي داشته باشم

مثل تو بخشنده باشم

مثل تو رحيم باشم

مثل تو بزرگوار و ي ريا باشم

تو يك كلام

مثل تو دوستيم ( تا ) نداشت

ولي من كجا و تو كجا

كوچيكتر از اونم كه بتونم حرفي بزنم

فقط ميتونم بگم

 

خيلي نوكرتم خدا .........



 

نوشته شده توسط زهرا در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 0:28 AM موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting div align='center'>

br>